parmida mostafaei
خیلی وقت است که نتونستم به وبلاگم  سر بزنم.

خیلی دلم برای تهران و همه شما تنگ شده.

جای شما خالی است.

در نروژ دوستان زیادی پیدا کردم





برچسب‌ها: دلتنکی
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 22:40  توسط parmida mostafaei | 
 روزی  به  مدرسه  رفتم  تا  جوراب  درست  کنم  به خاطر اینکه بابا نوئل داخل جورابی که درست کردم آب نبات بذاره.  یک دفعه آژیر آتش به صدای در آمد و ما ترسیدیم  و  بچه ها  با  ترس  بیرون  رفتند و معلم   که  اسمش آننه است گفت:  صبر کنید  و  صف ببندید   باهم  می رویم  .  با معلممان رفتیم ولی دیدیم هیچ اتفاقی نیافتاده است و بر گشتیم به کلاس تا جورابمان را تمام کنیم. من جورابم را تمام کردم و معلم گفت. نباید ببری خانه. دوشنبه می برید  فردا دوشنبه است و من فردا جورابی که دست کردم را به خانه می آروم تا بابا نوئل برایم آبنباتم را داخلش بگذراد.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 14:2  توسط parmida mostafaei | 
من برای اولین بار اینجا رفتم مدرسه و با دوستای نروژی که انگلیسی بلد بودن دوست شدم . درسهای اینجاخیلی آسون بود چون من جمع و منها بلد بودم اما  به من عددها رو از یک تا بیست یاد دادن بالاخره فهمیدن من اینهارو بلدم و گفتن کتابتو تموم کن تا یک کتاب جدیدتر بهت بدیم منم کتابمو تموم کردم و الان وسط کتاب جدیدم هستم که جمع دو رقمیه. یه روز گفتن می خواهیم سوپ درست کنیم و می خواستن سبزیجات رو به نروژی بهمون یاد بدن اما خودش خیلی بدمزه شد و نتونستم بخورم سه تا کلمه ای که اول یاد گرفتم اینا بودن گول رت یعنی هویج  آگورک یعنی خیار کال رت یعنی کلم  خلاصه الان کلی کلمه به نروژی بلدم

حالا از هواش بگم که الان پاییزه اما برف تا زانومون اومده اما یه خبر خوب که یک ماه دیگه کریسمسه ومن قراره تمام ماه دسامبر رو هر روز جایزه بگیرم چونکه اینجا یه چیزی به اسم یول کلندر هست که یه جعبه رنگارنگه با ۲۴ تا شماره که تو هر کدومش یه جایزه هست  که هر روز باید یکیشو در بیارم و میل کنم چون بیشترش شکلاته تازه بابانوئل هم قراره برای شب کریسمس کلی کادو بیاره من یک لیست برای بابا نوئل درست کردم که از روی اون جایزه هامو بیاره مثلا یکیش یه خونه ی عروسکه 

اینجا ماشین نداریم ولی می تونیم با اتوبوس همه جا بریم و من و بابام هر روز صبح می ریم ایستگاه اتوبوس و سوار اتوبوس می شیم که بریم مدرسه اما من زودتر از بابام پیاده می شم و بقیه راهو پیاده میرم  اولین باری که رفتم دوستم مانار را دیدم  و با هم رفتیم اما بقیه روزها را تنها می رم اصلا هم نمی ترسم چون اینجا امنه و دزد نداره اما دیگه از این هفته با سرویس می رم چون که مامانم هی حرص می خورد که من تنها می رم و غر می زد. 

یه روز که مامانم اومد دنبالم گفت دوست داری برگردیم ایران و من گفتم نه چون که اونجا بابا رو دستگیر می کنن و می برن زندان ولی اینجا امن تر از ایرانه و هیچکس کسی رو اذیت یا دعوا نمی کنه مثلا اگر مامانم منو بزنه پلیس می یاد ولی هیچ وقت این اتفاق نیفتاده چون مامانم خیلی خوب و مهربونه فقط بعضی موقع ها از دوست داشتن منو له می کنه ولی همش بازیه

دلم برای همه تو ایران تنگ شده به جز آدم بدا که مامان بابا و من رو اذیت کردن و البته می خوام یه روزی برگردم  ایران وقتی آدم بدا رفته باشن. 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 22:4  توسط parmida mostafaei | 
من یک روز خانه ی مادربزرگم بودم و مادرم به من گفت می رم ماشینو بیارم و می ایم و دایی فرهاد هم با او رفت اما مامانم نیامد مادربزرگم به مامانم زنگ زد و یه آقا جواب داد و اون خیلی ناراحت شد ولی به من دروغ گفتن که مامانت رفت مسافرت و نمی یاد منم گفتم اگه رفته مسافرت چرا موقع رفتن چمدان با خودش نبرد؟ عمه لیلا اومد دنبالم و رفتم خانه ی آنها. فردای اون روز عمه مرضیه و عمو امین منو بردن شهر بازی بعد رفتیم رستوران ، عمو حمید  هم آمد و غذاهای مختلف خوردیم و من چیز برگر سفارش دادم  یه گاز زدم  و گفتم بد مزه است اونا گفتن باید بخوری و من گفتم خودتون یه گاز بزنید ببینید بد مزه است و عمو امین یه گاز زد و گفت بچه راست میگه و همه یه گاز زدن و عمو حمید گفت این خامه همون موقع هستی به خانه ی مادربزرگم رسیده بود من رفتم و با او بازی کردم اما شب دل درد گرفتم و بالا آوردم . صبح مامان بزرگ منو برد دکتر و آمپول زدم  یکم جیغ زدم  دو تا هم شربت بهم دادن. وقتی شربتم رو خوردم بازم بالا آوردم و ریخت رو مبل  یه دفعه یاد مامان و بابام افتادم و گریه ام گرفت. مامان بزرگ گفت خاله سارا گفته مامانت پنج روز دیگه می آید و من خیلی خوشحال شدم بعد عمه لیلا منو آماده کرد و به مهمانی رفتیم اونجا وقتی آهنگ خدای آسمانها را گذاشتن گریه ام گرفت چون بازم یاد مامان بابا افتاده بودم. خیلی طول کشید تا مامانم از راه رسید اما بابام باهاش نیامده بود من فکر کردم که اون دفترش  از مامانم پرسیدم چرا بابا نیامد ؟ مامان گفت :بابا نمی یاد ما می ریم پیش بابا . من هر روز گریه می کردم چون خیلی دلم براش تنگ شده بود بعد همه به ما کمک کردن وسایلمان را جمع کنیم و آدمهای مختلف آمدن و وسایل ما رو بردن حتی پیانو و تختم را هم بردن و یک روز فیلم بابام رو نشان دادن و من بازم گریه ام گرفت مامانم گفت  بیا بریم حیاط اسکوتر بازی کنیم  بالاخره رفتیم فرودگاه همه اومده بودن اما بازم ناراحت بودم چون دلم داشت برای همه تنگ می شد و بازم گریه کردم .وقتی به نروژ رسیدیم و چمدانهامونو گرفتیم بیرون فرودگاه یه عالمه خبرنگار با دوربین اومده بود و از ما عکس گرفتن اما یه دفعه بابا رو دیدم  و وقتی رفتم بغلش گریه ام گرفت . حالا ما تو نروژیم و خانه امان خیلی کوچک است  و من اینجا را اصلا دوست ندارم  اما خیلی خوبه که پیش مامان و بابا هستم.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 1:21  توسط parmida mostafaei | 

لیست مکانهایی که در نوروز رفته ام:

1- چالوس 2- هتل هایت  3- رستوران 4-خانه ی مادر بزرگهایم 5-فرودگاه 6-کیش  7-هتل صدف 8-دریا 9-بازار 10-ماساژ 11-پیست دوچرخه 12-پارک  13-کاخ سعد آباد 14-نمایشگاه صنایع دستی

پیست دوچرخه سواری در کیش 

ما در کیش به پیست دوچرخه سواری رفتیم و من یک سه چرخه ی بزرگ گرفتم و مادرم یک دو چرخه گرفت و کلی بازی کردیم .من جلو بودم و مادرم پشت سر من می‌آمد و کیف مادرم هم در سبد پشت سه چرخه ی من بود.

بعد پدرم هم آمد .در پیست دوچرخه یک رستوران بود و ما به آنجا رفتیم و سیب زمینی و ساندویچ خوردیم.بعد دوباره من با پدرم به دوچرخه سواری رفتیم باز هم پدرم پشت سر من بود .بعد من همین‌طور که داشتم بازی می‌کردم ناگهان دو اسب دیدم ،یکی سفید و دیگری سیاه بود .من از پدرم خواستم که سوار اسب شویم.من سوار اسب سیاه شدم و پدرم سوار اسب سفید شد.اسب پدرم تند می‌رفت چون کسی آن را نگرفته بود اما یکی اسب من را از جلو گرفته بود و اسبم آرام می‌رفت .چشمهای هر دو اسب درشت و زیبا بودند.

در آنجا به من خیلی خوش گذشت.

 

لیست مکانهایی که در نوروز رفته ام:

1- چالوس 2- هتل هایت  3- رستوران 4-خانه ی مادر بزرگهایم 5-فرودگاه 6-کیش  7-هتل صدف 8-دریا 9-بازار 10-ماساژ 11-پیست دوچرخه 12-پارک  13-کاخ سعد آباد 14-نمایشگاه صنایع دستی

پیست دوچرخه سواری در کیش 

ما در کیش به پیست دوچرخه سواری رفتیم و من یک سه چرخه ی بزرگ گرفتم و مادرم یک دو چرخه گرفت و کلی بازی کردیم .من جلو بودم و مادرم پشت سر من می‌آمد و کیف مادرم هم در سبد پشت سه چرخه ی من بود.

بعد پدرم هم آمد .در پیست دوچرخه یک رستوران بود و ما به آنجا رفتیم و سیب زمینی و ساندویچ خوردیم.بعد دوباره من با پدرم به دوچرخه سواری رفتیم باز هم پدرم پشت سر من بود .بعد من همین‌طور که داشتم بازی می‌کردم ناگهان دو اسب دیدم ،یکی سفید و دیگری سیاه بود .من از پدرم خواستم که سوار اسب شویم.من سوار اسب سیاه شدم و پدرم سوار اسب سفید شد.اسب پدرم تند می‌رفت چون کسی آن را نگرفته بود اما یکی اسب من را از جلو گرفته بود و اسبم آرام می‌رفت .چشمهای هر دو اسب درشت و زیبا بودند.

در آنجا به من خیلی خوش گذشت.

 

لیست مکانهایی که در نوروز رفته ام:

1- چالوس 2- هتل هایت  3- رستوران 4-خانه ی مادر بزرگهایم 5-فرودگاه 6-کیش  7-هتل صدف 8-دریا 9-بازار 10-ماساژ 11-پیست دوچرخه 12-پارک  13-کاخ سعد آباد 14-نمایشگاه صنایع دستی

پیست دوچرخه سواری در کیش 

ما در کیش به پیست دوچرخه سواری رفتیم و من یک سه چرخه ی بزرگ گرفتم و مادرم یک دو چرخه گرفت و کلی بازی کردیم .من جلو بودم و مادرم پشت سر من می‌آمد و کیف مادرم هم در سبد پشت سه چرخه ی من بود.

بعد پدرم هم آمد .در پیست دوچرخه یک رستوران بود و ما به آنجا رفتیم و سیب زمینی و ساندویچ خوردیم.بعد دوباره من با پدرم به دوچرخه سواری رفتیم باز هم پدرم پشت سر من بود .بعد من همین‌طور که داشتم بازی می‌کردم ناگهان دو اسب دیدم ،یکی سفید و دیگری سیاه بود .من از پدرم خواستم که سوار اسب شویم.من سوار اسب سیاه شدم و پدرم سوار اسب سفید شد.اسب پدرم تند می‌رفت چون کسی آن را نگرفته بود اما یکی اسب من را از جلو گرفته بود و اسبم آرام می‌رفت .چشمهای هر دو اسب درشت و زیبا بودند.

در آنجا به من خیلی خوش گذشت.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 21:3  توسط parmida mostafaei | 
من امروز در خانه مشق هایم را نوشتم و به پارک پردیسان رفتم آنجا پدرم با بادبادکی را هوا کرد و من کمی بازی کردم و به پدرم کمک کردم. من و پدرم دو بادبادک را به همدیگر وصل کردیم و هوایش کردیم. آنقدر هوا رفت انگار رفت بود بالای ابرها. من خیلی خوشحال شدم و به بادبادک یاد می دادم که بالاتر برود من یک چوب بادبادک را در درست کرفتم و دستم را بالا کردم تا به بادبادک پرواز یاد بدهم.

من از اینکه بادبادک بالای ابرها رفته بود خیلی خوشحال شدم و به پدرم گفتم: بابا این بادبدک خیلی بالا رفته است. پدرم گفت: بله پارمیدا جونم. من در خانه مادربزرگم داشتم فیلمی نگاه می کردم و یک تبلیغ بود که تبلیغ شکلات پارمیدا بود من به مادر بزرگم گفتم: ا این شکلات پارمیدا است. مادربزرگم گفت: پارمیدای واقعی خوشمزه تر از شکلات پارمیدا است زیرا شکلات پارمیدا تلخ تر از پارمیدا است.

دختر خاله من در خانه ی مادربزرگم زندگی می کند.   او می خواست به عروسی برود. من لگوهای او را برداشتم و یک جنگل که توش یک تمساح بود یک شیر بود یک شیر مادر بود  و یک شیر بچه بود و یک فیل خندان بود درست کردم.

وقتی مادر و پدرم آمدند، من مادرم را بغل کردم و بعد با پدرم لگوبازی کردم و من چند نگین پیدا کردم و روی نان لگویی گذاشتم. و یک آینه و سه گل و یک هویج گذاشتم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 22:31  توسط parmida mostafaei | 
من امشب رفتم خونه مامان بزرگ عمه آخه امشب شب يلداست. بعدش هندونه خورديم (به به) يه ميوه كه اسمشو بلد نيستم هم خوردم. خيلي خوش گذشت. تازه عمو امينم واسه من وبلاگ نوشت چونكه كامپيوتر عمه ام فارسي نداشت.

آخر شب مامان جونم واسه همه فال گرفت.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 21:44  توسط parmida mostafaei | 
من امروز  رفتم  مدرسه  تا  بعد از ظهر  و    رفتم  تو  حیات    و  بازی  کردم  تا  یواش  یواش  زنگ  خرد     مارفتیم  کلاس  و   درس   فارسی  داشتیمو  ریاضی خواندیم  و  زنگ  خورد . بعد از ظهر هم رفتم دفتر بابا محمدم   
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 17:57  توسط parmida mostafaei | 
امروز من رفتم مدرسه و درس  (ج) را یاد گرفتم و یک ساعت دیگه زنگ  خورد  و  ما  رفتیم  تو  حیاط   تا  خوراکی   بخوریم  . بعد زنگ خورد و رفتیم کلاس. بعد کتاب بنویسیم رو باز کردیم و توش نوشتیم. درس ل آخر و ل غیر آخر رو نوشتیم.

من فارسی یاد گرفتم و از این به بعد خودرم وبلاگم رو می نویسم.

دوستتون دارم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 16:41  توسط parmida mostafaei | 

 

مصاحبه منو با رادیو بخونید و گوش کنید اینقدر باهاله:

کودکان وبلاگ‌نویس ایرانی از وبلاگ‌هایشان می‌گویند

وبلاگ‌نویسی به دنیای کودکان نیز راه یافته است. پارمیدا مصطفایی، اروند درویش و محمد پارسا فطرس از وبلاگ‌هایشان سخن می‌گویند، وبلاگ‌هایی که از مرگ پدربزرگ تا فیلم مورد علاقه و آزاد کردن فنچ‌ها را در برمی‌گیرد.

کودکان امروز با اینترنت بزرگ می‌شوند. آنها مسحور این دنیای مجازی، غرق در گشت‌زنی،‌کشف و گاهی هم خلق می‌شوند. دنیای امروز این فرصت را به کودک داده تا در این دنیای مجازی به نام خود بنویسد و از شادی‌هایش، امیدهایش و غم‌هایش بگوید.

 مهم نیست واقعه چه باشد، هر چه که باشد اگر در ذهن کودک تکانی اثربخش ایجاد کند، او از آن می‌نویسد.

 آن واقعه می‌تواند آزاد کردن فنچ‌های پارمیدا باشد که چون طاقت بودن در قفس را نداشتند،‌در اتاق آزادانه می‌چرخیدند، اما در اتاق هم آنقدر بی‌قراری کردند تا بالاخره آزاد شدند: «مثلا همین‌جوری پی‌پی می‌کردن، رو تابلوهامون پی‌پی‌می‌کردن، تخم‌هاشونم خوردند، بعد قفس رو باز کردم، پنجر‌ه‌رو باز کردم، آزادشون کردم، آزادشون کردم برن دوست پیدا کنند.».

یا ماجرای رفتن به نمایشگاه کتاب: « اووو، یادمه رفتم نمایشگاه کتاب پیش خاله‌سارا. بعد اونجا ماهیگیری کردم،


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 0:43  توسط parmida mostafaei | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من دهم مرداد سال 1382 تو تهران به دنیا اومدم. اسم من پارمیداست. من خیلی دختر خوبی هستم. تصمیم گرفتم مشقای زبانمو تند تر و خوبتر بنویسم به خاطر اینکه دختر خوبی شدم. اسکیت رو هم خیلی خوب بلدم. به خاطر اینکه من کلاس اسکیتو بیشتر دوست دارم. فلوت و بلزم بلدم بزنم. می خوام توی وبلاگم هر اتفاقی که افتاد بنویسم.

نوشته های پیشین
فروردین 1391
آذر 1389
شهریور 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
برچسب‌ها
دلتنکی (1)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM